[شدو]دکتر پای لایرا رو معاینه کرد و گفت صرفا ضرب دیده، با اینکه کل زندگیم فقط کشتن و جنگ بلد بودم از دکتر خواستم بهم بگه چطور میتونم روی پای آسیب دیدش دارو بذارم و ببندمش تا سریعتر خوب بشه.موقع ناهار خودم غذاش رو میبردم توی تختش انگار جامون عوض شده بود و باخبر بودم که ایمی و بلیز گاهی موقع عیادت لایرا اومدن ، لبخند های مسخره میزدن.اما من فقط داشتم دینمو بهش ادا میکردم، هیچ حسی نبود من حتی نمیشناختمش...اما اگه میخواستم حقیقتو بگم سومین روز ازینکه صبح بلند شم و بیامو وضعیتش رو بررسی کنم ذوق داشتم.
برچسب:
نویسنده: مهسا صفری